
قبل ازعملیات والفجر8
درتاریخ64/9/7از خانه به مقصد کرمان رفتم وازآنجا درمسجد امام کرمان چشمم به نیروهای بسیجی افتاد ومن خودم را شرمنده دیدم که در جمع رزمنده ها نباشم.در حالی که برادرم محمدعلی در گردان به415عنوان تعاون درخط؟کار می کرد از کرمان ساعت3عصر به مقصد رفسنجان حرکت کردیم.ساعت5با4قطعه عکس و1فتوکپی تقلبی وارد بسیج شدم وثبت نام کردم وبه خانه خواهرم در شهر گشتم.فردا صبح سا عت7بی آنکه پدر یا مادرم بدانند به همراه کاروان راهیان کربلا عازم کرمان شدیم.شب را درپادگان امام حسین گذراندیم.می گفتند آموزش دیده هستید گفتم بله ودر تاریخ64/9/11عازم اهواز شدیم.در اهواز در؟تقسیم شدیم ومن در گردان حسین علی افتادم.که فرمانده گردان علی بینا بود.بعد به جفیر رفتیم10الی14روز در جفیر بودیم که بر اثر بمباران های رژیم بعثی به جنگل پشت اهواز منتقل شدیم وآموزش دیدیم.بعد برای آموزش آب عازم سرچشمه رفسنجان شدیم و10روز در آنجا آموزش دیدیم طی همین ده روز من به خانه یکسری زدیم دوباره عازم اهوازشدیم وبه جنگل موقعیت شهید احمدسلیمانی رفتیم وآموزش نظامی از سر گرفته شد.بعد برای تکمیل آموزش آی به دار خوین رفتم.در آنجا ما را شب در رود کارون انداختند وآتش تهیه روی سرمان ریختند وبعد ادامه عملیات دادیم تا4روز قبل از عملیات والفجر8در جنگل ماندیم وبعد به30کیلومتری آبادان رفتیم ودر آنجا روی؟عملیات توجیح شدیم وسه روز آنجا ماندیم وبعد شب عملیات با کمپرسی به منطقه عملیاتی رفتیم ونماز خواندیم وآماده بودیم؟عملیات که ساعت یک شب گردان410غواص حاج احمد خط را شکست وبعد گردان ها به ترتیب وارد عمل شدند ما تا صبح ساعت5منتظر ماندیم قایق نبود برویم بعد قایق آمد وما را آن طرف آب برد.ماباسرعت تمام بسوی هدفمان؟کردیم ما در گروهان یکم بودیم وقتی آنجا رسیدیم دشمن از همه طرف آتش می ریخت یک؟بود که خیلی زیاد می زد که یکی ا ز پیک های گروهانمان را بنام علی نارویی شهید کرد وبعد از ظهر عراقی ها تقریباً30نفر بودند به خاکریز ما زده شد ودرگیر شدیم وآنها را تارومار کردیم.4نفر از آنها؟پنهان شدند تیربارچی که خدا رحمتش کند مسعود خزایی رگبار گرفت روی سرشان یکی از آنها را زد ویکی را مجروح کرد وبعد فرمانده گروهان؟گفت کسی برود که این عراقی ها را بیاورد من داوطلب این کار شدم و1نارنجک و2خشاب تیرکلانش برداشتم یکی از بچه های417حرکت کردیم من جلوزدم با سرعت تیراندازی می کردم ومی رفتم که در راه یکی از خشاب ها تمام شد خشاب دوم را گذاشتم ورفتم؟آنجا اول من نفهمیدم عراقی ها کجایند رفتم بطرف زخمی که آنها خروشان برخاستند وسروصدا کردند.من آنها را دیدم چند تیر زدم جلوی پایشان واسیرشان کردم.در همین حال به آنها دستور دادم تجهیزات خود را بریزند که یکی از آنها می ترسید که این کار را بکند من امدم که با اسلحه اورا تهدید کنم که ناخود آگاه تیری شلیک شد وآن عراقی بدرک رفت این آخرین فشنگ من بود.بعد آن417می رسید به اوگفت آن یکی را بیاور وبکش گفت من می ترسم گفتم تواین دواسیر را ببر من ترتیبش را می دهم.رفتم بالای سرش گفتم بلند شوگفت که تیر خورده است من دیدم عراقی ها دارند می آیند ترسیدم مرا بزنند گفتم لااقل تیر خلاصی را بزنم بروم که دیدم اسلحه ام خالی است گفتم؟می خواستم بروم که دیدم بند اسلحه اش زیر پایش است واسلحه را زیر شکمش پنهان کرده است.آرام پشت سرش رفتم واسلحه را از زیر پایش کشیدم وتیر به اوزدم وراحتش کردم چون اوخیال داشت مراراحت کند ولی خدا نخواست
برچسب: خاطرات شهید اصغر وصالی,خاطره شهید اصغر وصالی,
نویسنده: نیکی رستمیان